95/4/1
امروز ندیدیم همو...دلم خیلی تنگه...خیلی...اما...توخوشی...معلومه که بادوستات بیشترازمن بهت خوش میگذره...همش خودخوری میکردم چون امروز بااینکه منوندیدی هیچ خبری ازم نگرفتی...مهم نیست...عادت کردم به بی محلی...اینقدر شکستم که دیگ برام مهم نیست تیکه هام ریزتر بشن...چون قراره بااین تیکه ها یه ادم دیگه بسازم...یه ادم مغرور برعکس اینی که الان هستم...یه ادم سنگدل برعکس مهربونیای الانم...باید بدبشم تا هرادمی به خودش اجازه نده سمتم بیادو ازسادگیم سواستفاده کنه...یادمه ازت پرسیدم اگ یه نفر راجع به من ازت بپرسه بهش چی میگی?!گفتی میگم دختر ساده ای بود...اره ساده ام...اگه نبودم الان دلم نشکسته بود...اگه بقول توورفیقات هفت خط بودم الان بهترین ادم زمین بودم...اما...سخته...واسم خیلی سخته که دیگه اون ادمی نباشم که قبلا بودم...اما باید عوض شم تا دیگه ساده نباشم....

