مادوتا....(:

95/4/9 ساعت 3:52

 

داشتم میرفتم مراسم شب قدر دیدمت...چقدر مشکی بهت میومد...بهت گفتم...خندیدی وگفتی جدی??گفتم اوهوم...گفتی قبول باشه گفتم تاره دارم میرم مراسم گفتی پس برو...گفتم دیگ نمیام پارک..گفتی خداروشکر..نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت??!!


[ چهارشنبه 09 تیر 1395 ] [ 00:22 ] [ yasamin-mohammad ] [ ارسال نظر(0) ]

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران